باید تا الان صد بار از هم میپاشیدم. دیگه پوستمم کلفت شده. احساس تنهایی می خواد خفم کنه. مامان با کاراش رو اعصابمه. همه همه ادمای دورم انگار از من دورن. انگار از همه بدم میاد
ولی تو، تو اصلا کنارم نیستی. الان بت احتیاج دارم. خودتم می دونی. ولی نمی تونی پیشم باشی. حتی یادت میره شبا بیای تا خوابم ببره.
داری خردم می کنی. مگه چی ازت خواستم. مگه چقدر زجر باید بکشم تا تموم شه؟ مگه چه گناهی کردم که خدام دیگه طرف من نیست. مگه چه بدی بت کردم که انقدر اذیتم می کنی؟؟
به خدا دیگه نمی دونم چیکار کنم. دارم روانی میشم. می خوام برم یه جا که هیچ کس نباشه. حتی تو لعنتی.
دلم می خواد بمیرم
برچسب:
نویسنده: هستی حیدری