برچسب:
نویسنده: هستی حیدری
نتونستم بی اعتنا باشم و خودمو خراب نکنم.
زنگ زدم بات دعوا کردم.
حتی به مادرتم شکایتتو کردم
همیشه ازین کارا بدم میومد ولی دیگه طاقتم تموم شده.
خسته شدم
برچسب:
نویسنده: هستی حیدری
برچسب:
نویسنده: هستی حیدری

هر روز سلول های بدن از بین میرند و طی هفت سال کلا جایگزین می شند.
و این یعنی که یه روز میرسه که تو جسمی داری که اون
هرگز لمسش نکرده....
برچسب:
نویسنده: هستی حیدری
میدانید، پسرها سه رو دارند! مگر اینکه مانند بعضی ها، بقیه را رو سفید کرده و روی چهارم و پنجم و ششم و غیره هم از خودشان تولید کرده باشند و دست همه را از پشت بسته باشند!.اولی همانی است که در نگاه اول به کسی نشان میدهند، همان رویی که نه اعصاب کسی را دارد و نه به کسی میخندد. غرورش سر به فلک میکشد و با عالم و آدم سر جنگ دارد!دومی رویی است که با دوستانشان، خانواده، همکاران و آشنایان دارند. میگویند، میخن
برچسب: انگار,
نویسنده: هستی حیدری
هزارتا حرف تو دلمه ولی حتی بهم مجال نمی دی بهت بگم. حتی نمیای بگی دردت چیه که نیستی. انگار اصلا برات مهم نیست. انگار بودن و نبودنم فرقی برات نداره. اینجور وقتا یاد اون باری میفتم که گفتی می خواستم برم. تمام روزو پیشم بودی ولی من اصلا نفهمیدم می خوای باهام خدافظی کنی. شاید همون بار دفعه اول و آخرت نبوده. شاید تا الان هزار بار دیگم خواستی بری ولی من نذاشتم بدون اینکه بفهمم. این بار دیگه نمیام دنبالت
برچسب:
نویسنده: هستی حیدری